بانو فریبا معصومی – معلول توانمند قلاب باف

بانو فریبا معصومی – معلول توانمند قلاب باف

معلولم اما با ذهن زیبا، توانمندم

 ذهن زیبا پای تو می شود… آنگاه که نمی توانی راه بروی؛ جای دستان تو می نشیند… هنگامی که قادر به تکان دادن آنها نیستی و چشمان تو می شود… زمانی که نمی بینی.

 

002

 

روی یکی از میزها دراز کشیده و دستبافت های او سراسر میز را پر کرده است.

بانو فریبا معصومی، که 29سال دارد، برای حضور در یکی از نمایشگاه های صنایع دستی از فومن گیلان به تهران آمده است.

سه نفر از نزدیکانش همراه اوهستند و کار فروش را انجام می دهند.

صدای رسا و صورت زیبایش احساسی دلنشین را در بدو ورود در من ایجاد می کند.

سه سال است که محیط خانه به بیرون آمده و پس از گرفتن مدرک فنی و حرفه ای، اکنون در کارگاه خود دومین دوره کارآموزی 50نفره را آغاز کرده است.

سه خواهر و دو بردار دارد. یکی از خواهرانش چندی پیش فوت کرد و مادر و پدر رنجور از کار کشاورزی را پیرتر و ناتوان تر، به کنج خانه کشاند.

 

004

 

فریبا با قلاب شال، روسری، عروسک، لیف حمام، دستگیره آشپزخانه می بافد. محصولات خود را می فروشد تا خرج خانواده را بدهد و همچنین خرج خواهر زاده اش را که به دنبال فوت مادر، سرپرستی او بر عهده گرفته است.

بلندای قامت او نیم متر است اما با دستانی که بسختی می تواند حرکت کند، خرج یک خانواده را تقبل کرده است.

فریبا می گوید: روزهای نخست که کار بافتنی را شروع کردم نمی توانستم از دستانم استفاده کنم. همه چیز را با دندان می بافتم. وقتی متوجه شدم میله به دندان هایم آسیب می زند، با چسباندن میل قلاب بافی روی یک چوب توانستم کم کم از دستانم استفاده کنم.

صندوق کارآفرینی امید پارسال به او 15میلیون تومان وام داد و این مبلغ کمک بزرگی برای ساخت کارگاه تولیدی او شد.

وی در کنار کارگاه خود یک مغازه کوچک نیز برای پدر ساخته است تا در روزهای پیری با دادن چای به مردم به کاری مشغول شود و درآمد مختصری به دست آورد.

 

001

 

فریبا تعریف می کند: سه سال پیش، مادرم که از غصه مرگ خواهرم تکیده شده بود سکته کرد و به همین دلیل وحشت بر من مستولی شد که اگر او نباشد من چگونه باید معاش خود را تامین کنم.

پیش از آنکه بافتن را به شکل حرفه ای آغاز کنم، دستگیره آشپزخانه می بافتم و آنها را جفتی 1500 تومان می فروختم. آن زمان درآمدی که به دست می آوردم برایم بسیار باارزش بود و آن را لای دفتری جمع می کردم.

وی ادامه می دهد: به کلاس های فنی و حرفه ای رفتم و مدرک قالیبافی گرفتم. روزها قلاب بافی یاد می گرفتم و شب ها درس می خواندم. همیشه آرزوی یادگیری داشتم و توانستم در 6 ماه مدرک کلاس پنجم را بگیرم. همیشه درس انشا را دوست داشتم و در کوتاه ترین زمان انشایی زیبا را می نوشتم.

این معلول توانمند، در اندیشه معلولانی است که گوشه خانه ها فراموش می شوند و به دلیل ناتوانی هیچ تلاشی برای ساماندهی وضع آنان صورت نمی گیرد.

آنگونه که «انوشیروان محسنی بندپی» رئیس سازمان بهزیستی کشور، اعلام کرد اکنون یک میلیون و 500 هزار معلول نیازمند به خدمات این سازمان بهزیستی در ایران زندگی می کنند که 420 هزار نفر از آنان در دورترین نقاط کشور ساکنند و پنج هزار نفر نیز میان عشایر کوچرو شناسایی شده اند.

همزمان «حسین نحوی نژاد» معاون توانبخشی سازمان بهزیستی کشور، نیز از فعالیت 700 سازمان مردم نهاد در کنار بهزیستی و وزارتخانه خبر داد.

 

003

 

دست اندرکاران مسائل معلولان همانند محسنی بندپی، افزون بر موضوع پیشگیری و خدمات رسانی، «توانبخشی مبتنی بر جامعه» را راهگشای گسترش دایره کنترل و مدیریت معلولیت و تبدیل توانایی آنان به ظرفیت های اجتماعی می دانند.

فریبا نیز به مسئولان بهزیستی شهر خود گفته حاضر است به دیگر معلولان بافتن را بیاموزد؛ به شرط آنکه بهزیستی ماشینی برای جابجایی معلولان اختصاص دهد.

دوست دارد امید ناامیدان شود و به همه بگوید «ناتوانی در نداشتن دست و پا نیست. معلولیت زمانی آغاز می شود که تو نخواهی کاری انجام دهی و خود را از امید تهی می کنی».

برایش دیدار با آدم ها بزرگ ترین موهبت است و می گوید هیچ چیز به اندازه دیدار با مردم مرا سرزنده نمی کند.

او سه سال است که به میان مردم آمده و دوست دارد زندگی را با تمام توان خود بنوشد.

فریبا می گوید: دوست دارم مسئولان وزارت رفاه اجتماعی و سازمان بهزیستی به نمایشگاه بیایند و از نزدیک با هنر من آشنا شوند.

او هیچگاه کمک مالی را تنها راه نمی داند؛ زیرا به توان خود باور دارد و می داند دستان معلولش می توانند دوباره زندگی را بیافرینند.

با هنر خود عهد بسته است هیچگاه ناامید نشود.

 

005

 

فریبا تاکید می کند: به معلولیتم فکر نمی کنم. وقتی جوانان را می بینم که قدر جوانی خود را نمی دانند خدا را شکر می کنم معلولیت، مرا توانمند کرده است.

او می گوید: پیشرفت زیادی کرده ام و دوست دارم همه مرا بشناسند. من سالمم. به معلولیت فکر نمی کنم. پا دارم و به نداشتن دست فکر نمی کنم. به آدم هایی می اندیشم که در انتظار دیدارشانم.

براستی ناتوانی در نداشتن چشم، پا یا دست نیست. اگر ذهن زیبا داشته باشی، توانمندی؛ حتی اگر نتوانی حرکت کنی.

ذهن زیبا می تواند پای تو شود… زمانی که نمی توانی راه بروی؛ دستان تو شود… زمانی که نمی توانی آنها را حرکت دهی و چشمان تو شود… زمانی که نمی بینی.

معنای ذهن زیبا در زندگی کردن، حرکت داشتن، به فکر دیگران بودن، با مردم خندیدن و از رنج دیگران کاستن است.

ذهن زیبا در امید به زندگی نهفته شده و فریبا معصومی توانمند است در داشتن ذهنی زیبا.

منبع:  ایرنا