(زندگی شیرین (بخش نخست

(زندگی شیرین (بخش نخست

روی مبل که نشست، فریادش به آسمان رفت. انگار خنجری در ستون مهره‌هایش فرو کردند. یک آن نفسش بند آمد. کش و قوسی به بدنش داد تا شاید کمی از درد کاسته شود.

وقتی به ساعت نگاه کرد، دلیل این همه درد را فهمید. بیشتر از هشت ساعت بود که داشت کار می‌کرد. حتی برای آب خوردن هم استراحت نکرده بود.

– چه زود می‌گذره، تازه نصف کارهام هم مونده.

روی مبل دراز کشید و چشمهایش را بست. بی‌اختیار تمام این بیست و دوسالی که از ازدواجش میگذشت، جلوی چشمانش رژه رفت. تقریبا همه چیز تکراری بود. فقط کار کردن در خانه و شوهرداری و بزرگ کردن بچه‌ها، بدون این که اتفاق خاصی رخ داده باشد.حتی نمی‌دانست چطور دختر و پسرش اینقدر بزرگ شدند.

اتفاق‌های مهم زندگیشان، فوت پدر و مادرش در یک تصادف رانندگی و فوت پدر همسرش به دلیل سرطان بود، که با رفتن مادر همسرش به شهرستان زادگاهش، تنهایی آنها را بیشتر کرده بود.

با این که لیسانس جامعه‌شناسی داشت و تا پس از ازدواج هم سر کار می‌رفت، ولی وقتی دوقلوهایش را به دنیا آورد، دیگر نتوانست سر کار برود. پس از آن هم که مدرسه و گرفتاری‌های بچه‌ها پیش آمد و دیگر نتوانست به سر کار برگردد.

تا پیش از این زیاد تنهایی و بودن در خانه را حس نمی‌کرد، ولی حالا که بچه‌ها دانشگاه می‌رفتند و همسرش نیز که برای جبران کسری بودجه‌ی خانواده باید تا دیروقت کار می‌کرد، تا شب در خانه تنها بود و برای این که کمتر حوصله‌اش سر برود، سرش را به کار خانه و خرید لوازم ضروری و تماشای تلویزیون گرم می‌کرد.

– کاش وقتی بچه‌ها مدرسه رفتن، من هم برمی‌گشتم سر کار. یعنی زندگی همه همینه؟ اینقدر تکراری؟ خوب که چی بشه. هر روز صبح انگار نوار زندگیم برمی‌گرده اولش و تکرار میشه.

از استعاره‌ی خودش خوشش آمد و لبخندی بر لبان رنگ پریده‌اش نشست.

– با این فکرها کارم تموم نمیشه.

هر طور بود از جایش بلند شد و دستمال به دست به سراغ ادامه‌ی کار رفت. نفهمید چطور شب شد. بوی مطبوع غذا همه‌ی خانه را فرا گرفته بود و خانه از تمیزی برق می‌زد. زنگ در به صدا درآمد. دخترش بود.

******************

با عصبانیت در را کوبید و پشت میزش نشست.

– مردک با پارتی‌بازی شده رییس، هیچی هم نمی فهمه، اونوقت داره از کار من ایراد می گیره.

همکارش با نیشخند به او نگاهی کرد و سرش را تکان داد.

– تا کی می‌خوای خودت رو زجر بدی و حرص بخوری؟ بابا چهار پنج سال دیگه بازنشسته می‌شی و حسرت همین روزا رو می‌خوری. این چندمین رییسه که توی این بیست و پنج سال اومده و رفته و آخرش من و تو موندیم. میز ریاست برای هیچکی نمی‌مونه ولی میز کارمندی به آدم وفاداره.

چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. به ساعت نگاه کرد.

– وقتی روزی دوازده سیزده ساعت با مدرک فوق‌لیسانس برای چندرغاز کار می‌کنی، دیگه اعصاب برات نمی‌مونه.

از جایش بلند شد و کتش را از جالباسی برداشت. به همکارش بدرودی گفت و از اتاق خارج شد.

اداره‌اش داخل طرح ترافیک بود و نمی‌توانست با ماشین بیاید. به ناچار از اتوبوس و یا مترو بهره می‌گرفت. اما مسیر ایستگاه اتوبوس و مترو به خانه‌شان تاکسی‌خور نبود و ناچار بود بخش زیادی از راه را پیاده برود. صبح‌ها چون سر حال بود، مسیر برایش کوتاه به نظر می‌آمد، اما شب‌ها دیگر توانی برای پیاده رفتن برایش نمی‌ماند. انگار سنگینی کیفش هم چند برابر صبح می‌شد.

کلید مجتمع را به زور باز کرد. حتی انگار آسانسور هم با او لج کرده بود و نمی‌آمد. در خانه را که باز کرد، بوی غذا تا مغزش نفوذ کرد. انگار وارد بهشت شده بود.

******************

شیرین از آشپزخانه فریاد زد:

– اومدی؟

– سلام.

– غذات رو بکشم؟

– پرسیدن داره؟

– خوب گفتم شاید میل نداری.

– مگه رفته بودم رستوران. دارم از سر کار و گشنه و تشنه میام.

– حالا یک چیز پرسیدم، هر چی دلت می خواد میگی.

– آخه سرخوشی دیگه. تو خونه نشستی نمی‌دونی توی اون اداره‌ی لعنتی چی می‌کشم. هی سر به سرم می‌گذاری.

– مگه تو خونه بیکار نشستم؟ از صبح دارم جون می‌کنم.

– بالاخره خونه‌ای دیگه. راحتی. زندگیت دست خودته. رییس نداری و کسی چپ و راست بهت دستور نمی‌ده.

– کاش منم سر کار می‌رفتم. حداقل کارم به چشم میومد و بابتش هم حقوق می‌گرفتم. یک جور حرف می‌زنی انگار من مفت می‌خورم و مفت می‌خوابم.

اشکی به گوشه‌ی چشمش نشست و غذا را با عصبانیت روی میز گذاشت. فرهاد نگاهی عصبانی تر به او کرد.

– آدم با تو نمی‌تونه یک کلمه حرف بزنه، فوری قاطی می‌کنی.

شیرین آماده‌ی یک پاسخ دندان‌شکن می‌شد، که دخترش نسیم با عصبانیت از اتاق بیرون آمد و فریاد کشید:

– ای وای باز شما دو تا شروع کردید. آبروم پیش دوستم رفت. آدم توی این خونه از دست شما دو تا نمی‌تونه تلفن هم حرف یزنه. چقدر با هم دعوا می‌کنین. خیلی خوشیم، شما دو تا هم هی با هم کل کل کنین.

و با عصبانیت بیشتر، به اتاقش برگشت و در را هم کوبید.

صورت فرهاد از خشم سرخ شده بود.

– می‌بینی خانم، وقتی تو احترام آدم رو نگه نمی‌داری، وقتی نتونستی درست بچه‌هات رو تربیت کنی، بچه هم به خودش اجازه می‌ده این طوری رفتار کنه.

– بازم همه چی افتاد گردن من. این جور موقع‌ها می‌شن بچه‌ی من

با عصبانیت به اتاق خواب رفت و در را کوبید و قفل کرد.

******************

نور آقتاب مستقیم به چشمش می‌تابید و نمی‌گذاشت چشمانش را باز کند. دستش را سایبان کرد و با سختی یک ماشین زنگ‌زده از جایش بلند شد. تمام مفاصلش خشک شده بود و توان کشیدن بدنش را نداشت. با هر زوری بود در اتاق را باز کرد و به سمت آشپزخانه رفت. همه چیز از شب قبل روی میز بود و ظاهرا همه از خانه رفته بودند.

دلش برای خودش سوخت.

– این همه جون کندم غذای مورد علاقه‌شون رو درست کنم. اخرش هم به همه بدهکار شدم.

برخلاف همیشه حتی میل به صبحانه هم نداشت. با آرامی همه چیز را جمع و جور کرد و با چشمانی گریان روی خود را روی مبل رساند.

– چرا زندگیمون اینطوری شده؟ مگه ما با اون همه بدبختی به هم نرسیدیم. چرا حالا اینجوری شدیم؟

نمی‌توانست درست فکر کند. همه چیز در مغزش به هم ریخته و درهم و برهم شده بود.

– باید از کسی کمک بگیرم.

نخستین کسی که به ذهنش رسید، نسرین دوست دیرینه‌ی دوران کودکی‌اش بود، که حالا یک روانشناس اجتماعی برجسته به حساب می‌آمد. یا شتاب شماره‌اش را گرفت و از او درخواست یک دیدار را کرد و قرار گذاشت.

******************

پک آخر را به سیگارش زد و ته آن را که از فیلتر هم گذشته بود، زیر پایش له کرد. نفس  عمیقی کشید و به آسمان دودزده‌ی شهر نگاه کرد.

– آسمون هم مثل زندگی نکبت‌بار ما می‌مونه.زشت و خاکستری و آلوده.

به بهانه‌ی خرید دارو از اداره بیرون زده بود، که بتواند سیگاری بکشد و کمی هم از کار فاصله بگیرد. روی نیمکت پارک کوچکی که در همان نزدیکی بود، نشست و سرش را میان دو دستش گرفت.

در تمام این سال‌ها که با شیرین ازدواج کرده بود، همیشه سخت کار و تلاش می‌کرد تا بتواند زندگی خوبی برای همسر و فرزندانش فراهم کند. هنوز هم پس از این همه سال عاشقانه شیرین را دوست داشت و حتی وقتی به او فکر می‌کرد، مثل همان روزهای نخستی که عاشقش شد، قلبش می‌تپید. اما حالا احساس می‌کرد همه چیز از کنترل خارج شده و دیگر نمی‌توانند درست زندگی کنند.

زندگی‌شان دچار یک روزمرگی فرساینده و نابودکننده شده بود و ظاهرا هم از دست هیچ‌یک کاری برنمی‌آمد. فقط ایستاده بودند و شاهد نابودی زندگی بودند که با آن همه شور و عشق بنایش کرده ‌بودند.

به ساعتش نگاه کرد و با سرآسیمگی به سمت اداره حرکت کرد.

******************

ادامه دارد …