زندگی شیرین – بخش دوم

زندگی شیرین – بخش دوم

– میدونی چیه، دیگه خسته شدم. مغزم نمی‌کشه. امیدوارم تو بتونی به داد من و زندگیم برسی.

نسرین لبخندی زد و سرش را تکان داد:

– همه‌ی ما همین طور هستیم. برای دیگران می‌تونیم کلی نسخه بپیچیم، ولی به زندگی خودمون که می‌رسه درمونده و ناتوان میشیم. خودت رو ناراحت نکن و بیا با هم یک فکری برای این بن‌بستی که برات پیش اومده، بکنیم.

شیرین احساس می‌کرد بغض راه گلویش را بسته و نمی‌خواست به این زودی اشکش سرازیر شود. ولی دوست روانشناسش، او را تشویق به بیرون ریختن احساساتش کرد و منتظر ماند تا اشکهایش تمام شود.

– خوب حالا می‌تونیم بهتر حرف بزنیم. پس همه چی رو مو‌به‌مو برام تعریف کن.

و شیرین همه‌ی دغدغه‌ها و مشکلاتش را برای او تعریف کرد.

نسرین با دقت گوش می‌کرد و می‌خندید. انگار شیرین داشت زندگی دو سه سال پیش او را شرح می‌داد. با خود فکر کرد:

– چقدر زندگی همه‌ی آدم‌ها یک جورهایی شبیه همدیگه است. ولی همه‌مون فکر می‌کنیم فقط ما هستیم که مشکل داریم.

شیرین یک نفس حرف می‌زد و گاهی هم میانه‌ی صحبت‌هایش آهی عمیق می‌کشید و سری به افسوس تکان می‌داد:

– از این همه یکنواختی و زندگی ملال‌آور خسته شدم. دلم می‌خواد سر به کوه و غار بگذارم و هیچکس رو نبینم. شاید از وقتی پدر و مادرم رو از دست دادم، اینقدر افسرده و تنهام.

– آره شیرین جون، این هم تاثیر زیادی داشته، اما ریشه‌ی مشکل شما هم مثل ما و خیلی از آدم‌های دیگه در این هست که به وضعیت موجود عادت کردیم و از تغییر می‌ترسیم و حتی وحشت داریم. ولی واقعیت اینه که اگر از اون چه که داریم راضی هستیم و نمیخوایم برای دگرگونی‌اش کاری بکنیم، پس چرا اینقدر ناراحت و افسرده‌ایم و از دست زندگی می‌نالیم؟!

– آره راست میگی. منم می‌ترسم که اگر کاری بکنم، همین چیزهایی رو هم که دارم از دست بدم.

– پس بیا از کارهای کوچیک شروع کنیم تا تغییرات خیلی آشفته‌ات نکنه.

 

*****************

از خواب که بیدار شد، کسی خانه نبود. دیشب وقتی از پیش دوستش نسرین برگشت، فکرش به شدت مشغول بود و انگار اصلا متوجه نشد که همسر و فرزندانش کی آمدند و کی خوابیدند. حتی نگاه‌های متعجب آنها را هم متوجه نشد.

با اینکه قرص خورده بود، تا نزدیک صبح خوابش نبرد. حرف‌های نسرین را بارها و بارها مرور کرد. آیا می‌توانست کارهایی را که او گفته‌بود، انجام دهد.

– این مثلا کارها و تغییرات کوچیکه! خدا به دادم برسه که دگرگونی‌های بزرگش چی می‌خواد باشه.

ولی انگار چاره‌ای نداشت. برای نجات خودش و زندگیش باید دست به کار می‌شد.

روبروی آینه‌ی قدی اتاق پذیرایی ایستاد و نفس عمیقی کشید:

– آره من هنوز 43 سالمه. مهم نیست چقدر عمر می‌کنم. مهم اینه که بقیه‌ی عمرم رو چطور می‌خوام زندگی کنم. پس باید از نو شروع کنم. اول از همه باید لیستی رو که نسرین گفته باید بنویسم. آرزوها و کارهایی که دلم می‌خواد انجام بدم.

با شوق یک بچه مدرسه‌ای شروع به نوشتن مشق‌هایش کرد. نوشتن راحت بود. اما باید مشق‌های عملی‌اش را هم انجام می‌داد. پس از راحت‌ترین و دلپذیرترین آنها شروع کرد.

خیلی وقت بود به آرایشگاهی که همیشه می‌رفت، سری نزده بود. چون مدت‌ها بود حتی خودش را به درستی در آینه نگاه نمی‌کرد، که ببیند موهایش از رنگ سپید تا قرمز و زیتونی در هم‌امیخته و ابروهایش هم حتی خودشان نمی‌دانستند کدام طرفی هستند.

از آرایشگرش خواست تا می‌تواند او را زیباتر و جوان‌تر کند.

وقتی در پایان کار خود را در آینه نگاه کرد، فهمید که چرا نسرین این همه اصرار داشت او با تغییرات ظاهری کارش را شروع کند. لبخند رضایتش به زیبایی‌های چهره‌اش افزود.

احساس خوشایندی داشت که می‌دید، هنوز زیباست و می‌شود رگه‌های جوانی‌اش را آشکارا دید.

گام نخست چقدر ساده و گوارا بود. کاش بقیه‌ی کارها را هم می‌شد به همین سادگی انجام داد. کاش ایجاد دگرگونی در باورها و رفتارها هم به همین راحتی بود. اما راهی را که آغاز کرده‌بود، باید ادامه دهد.

گوشی‌اش را نگاه کرد و شماره‌ی همسرش را گرفت. مدت‌ها بود برای احوالپرسی به او زنگ نزده بود. اگر کار مهمی پیش می‌آمد و ناچار می‌شد، به همسرش زنگ می‌زد، که اغلب هم کارهای خوشایندی نیود.

صدای تند همسرش را شنید:

– چی شده، چیکار داری؟

از لحن همسرش عصبانی شد. انگار دعوا داشت. یک لحظه خواست مثل همیشه با همان لحن خودش جواب بدهد و از او کم نیاورد، ولی یادش افتاد برای چه به او زنگ زده است.

– سلام خوبی. صبح وقتی رفتی خواب بودم ندیدمت. یهویی دلم برات تنگ شد. گفتم زنگ بزنم لااقل صدات رو بشنوم.

صدای نفس فرهاد را می‌‌شنید و حتی می‌توانست چهره‌ی شگفت‌زده‌اش را هم تصور کند. انگار چند دقیقه طول کشید تا جواب دهد.

– چیه خواب‌نما شدی یا آفتاب از غرب دراومده. اگر دلت باز شده قطع کن کار دارم.

اگر هر وقت دیگری بود، الان جنگ جهانی شده بود، ولی او که با گفته‌های نسرین آمادگی شنیدن چنین جوابی را داشت، خنده‌اش گرفت:

– باشه پس شب می‌بینمت عزیزم.

با گفتن عزیزم، حتی می‌توانست شاخ‌های روی سر همسرش را هم ببیند. برای همین با صدای بلند شروع کرد به خندیدن.

– چه احساس خوبی. خیلی وقت بود اینطوری نخندیده بودم. بیچاره فرهاد الان فکر می‌کنه من دیوونه شدم یا سرم به جایی خورده و قاطی کردم.

 

*****************

با این که از کارهای خانه و به ویژه آشپزی خوشش نمی‌آمد و آنها را نوعی خدمتکاری و بردگی می‌دانست، بلند شد و همان‌گونه که نسرین سفارش کرده‌بود، آهنگ‌های شادی را که دوست داشت، گذاشت و باز هم دست به کار شد و به خانه سر و سامانی داد. چقدر کار کردن اینطوری راحت‌تر بود.

چند وقتی بود هوس باقالی پلو کرده بود، ولی حوصله‌ی پختنش را نداشت. هر بار هم که به فرهاد پیشنهاد می‌داد به رستوران بروند، پاسخ همیشگی را می‌شنید:

– خیلی سرخوشی ما پول نون رو زورکی جور می‌کنیم، اونوقت بریم رستوران خدا تومن پول غذا بدیم.

و این آغاز یک جنگ جهانی دیگر بود!

وقتی از آرایشگاه برمی‌گشت، سری به میدان بار محله زد و یک بسته ماهی جنوب خرید، که قیمتش بسیار پایین‌تر از گوشت بود. تازه خاصیتش هم خیلی بیشتر است. اما چون از بوی زهم ماهی خوشش نمی‌آمد، با ابتکار بسیار و خواباندن در پیاز و ادویه و آبلیمو، طعم‌دارش کرد. وقتی سرخ‌شان کرد، از خودش تعجب کرد که چرا این همه سال به عشق قزل‌آلا و تنفر از بوی ماهی، خودش را از خوردن این غذای مفید محروم کرده بود.

شاید هم امروز همه چیز یک بو و مزه‌ی دیگری پیدا کرده بود.

حالا که همه‌ی کارهایش را با این سرعت و لذت انجام داده بود، روی مبل لم داد و تلویزیون را روشن کرد. هنوز یکی دو ساعتی تا آمدن همسرش مانده بود. بچه‌ها هم که به هر بهانه‌ای، از دانشگاه و کلاس فوق‌العاده تا رفتن به خانه‌ی دوستان و پارک برای درس خواندن، تلاش می‌کرند دیرتر خانه بیایند و حداقل ساعت‌های کمتری شاهد دعوای پدر و مادرشان باشند، هنوز نیامده بودند.

خیلی زود کلید چرخید و دخترش وارد خانه شد. سلام آهسته‌ای گفت و به سرعت به اتاقش رفت. اصلا به مادرش نگاهی نکرد که متوجه تغییرات شگرف ظاهری او شود.

دلش شکست و باز بغضش گرفت. اما یاد حرف‌ای دوست روانشناسش افتاد که هر تغییری نیازمند زمان است. وقتی بیست سال اینطوری زنذگی کرده‌ایم، چهل سال وقت می‌برد تا همه چیز عوض شود.

نفس عمیقی کشید و به تلویزیون خیره شد.

 

*****************

فرهاد نیم ساعتی زودتر به خانه برمی‌گشت. تمام راه ناخودآگاه صدای همسرش را می‌شنید، که با طنینی شیرین می‌گفت، عزیزم. سال‌ها بود این گونه صدای همسرش را نشنیده بود، شاید چند روز پس از ازدواج دیگر با این لحن یکدیگر را صدا نکرده بودند.

احساس می‌کرد توهم گرفته، اما چه توهم شیرینی و چه دوست داشت وقتی به خانه برمی‌گردد، از این رویا بیدار نشود. اما می‌دانست که باز جز دعوا و دلخوری چیز دیگری در خانه انتظارش را نمی‌کشد.

در را باز کرد و عطر باقالی پلو و بوی خوشایند ماهی سرخ شده مشامش را نوازش داد. بی‌اختیار لبخندی زد. سرش را که بلند کرد، چهره‌ی دگرگون شیرین را دید، که با لبخندی فراخ به او سلام کرد.

فهمید چیزی در شیرین عوض شده، ولی نفهمید چه چیزی؟! مدت‌ها بود درست به چهره‌ی همسرش نگاه نکرده بود. شاید الان که از نزدیک او را می‌دید، فکر کرد دگرگونی داشته است.

انگار خجالت کشید بیشتر او را نگاه کند. سرش را سریع پایین انداخت و زیر زبانی پاسخ سلام او را داد. مستقیم به سمت اتاق خواب رفت و در حالی که سرش را به علامت گیجی تکان می‌داد، لباسش را عوض کرد.

وقتی به سمت دستشویی می‌رفت شیرین را دید که با حوصله در حال چیدن میز غذاست. باز با خودش فکر کرد که چه چیزی در همسرش عوض شده است.

شیرین با صدای زنگ در فهیمد پسرش آمده و در را باز کرد. کورش مثل همیشه با سر و صدا وارد شد و به محض ورود با خنده گفت: اوه مای گاد، مامان چه خوشگل شدی امشب! چه عجب رفتید آرایشگاه و به خودتون رسیدین. همیشه از این کارها بکن مامانی.

فرهاد توی دستشویی سرش را از شرم پایین انداخت: حتی به اندازه‌ی پسرم زنم را نمی‌شناسم و نفهمیدم چرا عوض شده.

وقتی از دستشویی بیرون آمد، مثل یک نوجوان سرخ شده بود و با ولع به همسرش نگاه می‌کرد. به طوری که شیرین نگاهش را از پشت سرش هم حس کرد.

نسیم هم که حرف‌های کورش را شنید، از اتاقش بیرون آمد و مادرش را برانداز کرد.

– خیلی تیزی پسر! من اصلا نفهمیدم. پس این باقالی پلوی خوشمزه هم شیرینی آرایشگاهه مامان؟!

شیرین که انتظار این همه توجه را نداشت، با خنده گفت: ای بابا حالا یه بار موهام رو رنگ کردم. غذا سرد شد از دهن میفته حیفه.

مدت‌ها بود خانواده دور هم با شادی غذا نخورده بودند. شیرین احساس می‌کرد سرانجام انرژی مثبت در خانه‌اش جاری شده و با خود پیمان بست اجازه ندهد هرگز این شادمانی از خانه‌اش بیرون برود.

*****************

ادامه دارد …