بانو شیرین پارسی – کارآفرین در حوزه‌ی کشاورزی

بانو شیرین پارسی – کارآفرین در حوزه‌ی کشاورزی

انسانی امیدوار و آرمان طلب، عاشق آفتاب و آسمان و شخصیتی جسور، سخت‌کوش و خستگی ناپذیر

– من فروردین 1334، در تهران و در خانواده ای متوسط از نظرمالی به دنیا آمدم. هفتمین و آخرین فرزند خانواده‌ای فرهنگی و با پیوندهای مستحکم خانوادگی، سرشار از مهر و دوستی هستم. پدرم اهل شعر و موسیقی و مادرم زنی ازاد اندیش بود.

 

–  سال اول دبستان را در مدرسه دخترانه گیو( دبستان زرتشتیان) و سپس در دبستانی مختلط در امیرآباد ادامه‌ی تحصیل دادم. دوره‌ی دبیرسنان در مدرسه خوارزمی و مرجان تهران درس خواندم. در تمام مقاطع تحصیلی جزو دانش اموزان شلوغ و پر تحرک مدرسه بودم. سال آخر دبیرستان رشته‌ی خاصی را در نظر نداشتم، بلکه فقط دوست داشتم در دانشگاه قبول شوم تا بتوانم در چنبش های دانشجویی شرکت کنم.

 

%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-11

 

– ازآانجا که دستی به قلم داشتم، نویسندگی، فعالیت های هنری از قبیل کار تئاتر و کشاورزی را از دوران کودکی آغاز کردم. همیشه کتابی در دست داشتم.در جستجو و خواندن بودم و به آرمان های انسانی معتقد بودم. دوستان محدودی داشتم. اما همیشه در جستجوی ارتباطات تازه از یک نوع دیگر بودم. داشتن آرمان های انسانی را به نوعی مدیون پدر و مادرم هستم. اما می‌توانم بگویم نسل ما نسل سرکش و جستجوگری بود.

 

– پدرم به تساوی حقوق دختر و پسر معتقد بود. وصیت نامه‌ی خویش را نیز بسی پیش از مرگش بر همین اساس تنظیم کرده بود. او اعتقاد به تحصیل دختران داشت. برای همه‌ی دخترانش معلم موسیقی گرفت. ایشان زمانی که مادرم نخستین دخترشان را پس از دو پسر به دنیا آورد، هدیه‌ای بسیار گرانبها خرید.

 

– من کارشناسی ادبیات فرانسه را از دانشکده ادبیات دانشگاه نانسی دریافت کردم. البته دوره کارشناسی ارشد را هم طی کردم اما به دلیل مصادف شدن با انقلاب 57 و بازگشتم به ایران، آن را پی نگرفتم. البته این رشته را با هدف خاصی برنگزیدم. جالب آن که این رشته و هیچ ارتباطی با کسب و کاری که برگزیدم، یعنی کشاورزی، ندارد.

 

 

%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-10

 

– من در سال 1974 در فرانسه با همسرم اشنا شدم و ازدواج کردم. او از همان ابتدا نیز با تحصیل و کسب و کار زنان موافق بود. حاصل این ازدواج ، دو فرزند پسر.متولد ساهای 1360 و 1364 است، که هر دو تحصیلات عالی در رشته کشاورزی دارند. داشتن فرزند در تمامی این سال‌ها، انگیزه‌ای برای افزودن بر تلاش‌ها و مسوولیت‌هایم بوده است. البته همسر و فرزندانم در زمان‌هایی مجبور به تحمل بیش‌فعالی من شده‌اند. در بخش‌هایی مرا همراهی کرده‌اند. ولی به هر حال، گاه با سختی، گاه با نرمی، با هم گام‌های زندگی را برداشته‌ایم.

 

– هر چند به نظر من برای رسیدن به اهداف و آرمان ها باید به خود متکی باشیم و ازدواج نقشی در این میان ندارد، اما ازدواج مناسب می تواند سبب ارتقای روحی، فرهنگی و توانمندی های دو طرف شود. به نظرم اگر ازدواج منجر به چنین نتیجه ای نشود، حاصلی جز تاسف نخواهد داشت و تنها گذر عمر بوده است.

 

%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-13

 

–  سال ۱۳۵۸ بعد از پايان تحصيلاتم در فرانسه به اتفاق همسرم كه تحصيلاتش را در آلمان تمام كرده بود، به ايران برگشتيم و در شرايط آن زمان به اين نتيجه رسيديم كه يك كاري بكنيم كه خودمان در حقيقت ارباب خودمان باشيم.

متاسفانه پدر و مادرم  پیش از سال 57 فوت کردند. از طرف بقیه خانواده‌ام مخالفتی با کسب و کار ما نشد. اما خانواده همسرم به ویژه پدر شوهرم – که خود به عنوان اولین مهندس فارغ اتحصیل کشاورزی در غرب گیلان بسیاری از تغییرات کشاورزی و استفاده از ابزارهای نوین را در منطقه ایجاد کرده بود – اعتقاد داشت که نباید به روستا برویم و همه نیروهای‌مان را در آنجا متمرکز کنیم. البته بعدها نظرش کامل تغییر کرد.

 

– سرانجام من و همسرم تصميم گرفتيم در زمين‌هاي كشاورزي  پدرشوهرم در منطقه غرب گيلان، كشاورزي كنيم. هيچ كدام‌مان هم هيچ سرشته‌اي از كشاورزي نداشتيم. من تحصيلاتم ادبيات فرانسه است و همسرم معماري. ولي با وجود اين تحصيلات ناهمگن با رشته‌ی كشاورزي، ساكن گيلان شديم. آن موقع شرايط خيلي ابتدايي بود. اين زمين‌هاي كشاورزي در منطقه‌اي به نام شاندرمن، که آن موقع يك روستا بود، قرار داشت. جاده رشت به شاندرمن فقط تا شهر صومعه سرا آسفالت و بقيه‌اش خاكي بود.  در روستایی هم كه ما يك كلبه كوچك خيلي خرابه داشتيم، نه آب، نه برق و نه هيچ امكاناتي وجود نداشت. ولي من خيلي همسرم را تشويق كردم كه هيچ اشكالي ندارد ما مي‌رويم اين كارها را مي‌كنيم، كار كشاورزي خيلي كار خوبي است و بالاخره آن جا رفتيم و کارمان را آغاز كرديم. سرمايه ما در حقيقت آن زميني بود كه وجود داشت و يك موتور كشاورزي، چيز ديگري نبود. يك سرپرستي هم آنجا بود كه پدرشوهرم گذاشته بود، زیرا حودش سال‌ها بود که به آنجا سرهم نمي‌زد.

 

%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-3

 

– هر بار كه دوباره خاطراتم را مرور می‌کنم، آن روزهای عجيب را به خاطر مي‌آورم، كه ما همين طور دست خالی به آنجا ‌رفتيم و فكر هم نكرديم كه آیا اين كارها امكان‌پذير است يا نه؟

ولی در آن زمان ایمان داشتیم که این کار امكان پذيراست و با كمك همان آقايي كه آنجا بود، کشاورزی را آغاز کردیم. همه چيز خيلي ابتدايي بود و من تا سال‌های ۶۴-۶۳ فقط با همسرم همدلي مي‌كردم. همسرم سر زمین مي‌رفت، من تنها در رشت مي‌ماندم. گاهی يكی دو ماه نمي‌آمد، چون جاده خراب بود. ضمن آن که ماشين هم نداشتيم و ارتباطات خيلي مشكل بود. من هيچكس را آن جا نمي‌شناختم، بهترين دوست من يك آهنگري بود كه دم خانه‌مان پتكش را روي آهن مي‌كوبيد. اين صدا بهترين دوست من بود، چون فكر مي‌كردم كه يك كسي هست كه بيرون از اين جا زندگي را به جريان مي‌اندازد. اما روزهاي جمعه خيلي غمگين بود چون دوست ما پتكش را برآهن نمي‌كوبيد.

ولي خوشبختانه با اين آفتابي كه هر روز بيرون مي‌آيد، زندگي اميدهاي تازه‌اي را به دل ما مي‌اندازد و ما اين اميدها را داشته‌ايم. سال ۶۷ سال بسیار سخت گذشت، زیرا با توجه به این که تامين آب ما از رودخانه انجام می‌شد، آن سال آب خيلي كم بود.  به دلیل همین سختی‌ها همسرم شاید يك ماه نه خوابيد و نخورد. توي گل، همه اش سر مزرعه بود، چون آب به ما نمي‌دادند و به خاطر موقعيت اجتماعي كه داشتيم، بيشتر هم تحت فشار بوديم، ‌چون در آن منطقه غریبه به حساب می‌آمدیم. در حقيقت ما خيلي پررويي كرده بوديم كه به آنجا آمده و مي‌خواستيم باقي بمانيم.

 

%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-8

 

– سال 67  نصف مزرعه سوخت، هيچ محصولي به دست نیاوردیم. ولي شاملو يك شعري دارد،که بیانگر حس و حال آن روزهای ماست:

چي مي‌جوره تو هوا

تو نخ ابره كه بارون بزنه

شالي از پوكي در آد

پوك نشاء دون بزنه

آخ اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه“

اين حس در رگ هاي من جریان داشت و من مي‌فهميدم كه آخ اگه بارون بزنه چه حس عجيبي است. من هيچ وقت آرزو نكرده بودم اين طوري (بارون بزنه)!

مدام مي‌رفتم و اين نشاها را نگاه مي‌كردم، مي‌ديدم پلاسيده مي‌شوند و من هيچ كاري نمي‌توانم بكنم، زمين ترك خورده بود.

بعد از اين جريان همسرم بیمار شد، ولي من به او دلداری می‌دادم، که کار کشاورزی یعنی همین، که يك سال، باران مي‌آيد، يك سال هم باران نمي‌آيد. ناراحت نباش اصلاً ما از سال ديگر خيلي سخت تر كار مي‌كنيم، تا همه‌ی اين زیان‌ها جبران شود.

 

%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-4

 

– پس از بررسی شرایط متوجه شدم،  که باید خودمان كار را برعهده بگیریم. به همسرم گفتم نتيجه اين شكست ما اين است كه در كشت و كارمان تغييري بدهيم. با شكل سنتي حتماً هرسال شكست خواهيم خورد و هربار نیز ضربه‌پذيري‌مان بیشتر مي‌شود.

تصمیم گرفتیم تغييرات ايجاد بكنيم و نخستین كشاورزاني در منطقه بوديم كه مزرعه‌مان را تسطيح كرديم، زیرا به دلیل شكل سنتي كرت‌هاي كوچك، ساماندهي آب امكان پذير نبود.

سال بعد را با وجود تمام مشكلات سپری کردیم. چون اصلا پول نداشتيم، مثلاً ۵ تومان از يكي قرض مي‌كرديم يك چيزي مي‌خريديم. بعد از يكي ديگر قرض مي‌‌گرفتیم و بدهی‌های قبلي را مي‌داديم.

 

– يك ويژگي كه من در همه كارآفرينان ديدم، اين است كه شكست را تبدیل به يك تلاش دوباره‌ تبدیل می‌کنند. انگار همه‌ی ما در مسابقه‌اي شرکت داريم، كه هر بار شكست مي‌خوريم، باید مقاوم تر شویم و بگوئيم ما مي‌توانيم و بايد اين شكست را به يك نقطه قوت تبديل كنيم و كرديم. ما مزرعه‌مان را تسطيح  و دگرگونی‌های بسیاری ايجاد كرديم.

 

photo311828060803544389

 

– ما نخستین كساني بوديم كه در منطقه غرب گيلان، به ویژه در شاندرمن، به عنوان يك منطقه بسيار عقب‌افتاده، قومي، قبيله‌اي و مردمي كه در مقابل هر چيز جديدي مي‌ايستند، با كمك مروج‌هاي كشاورزي خزانه‌هاي علمي گرفتيم. مردم ابتدا فكر مي‌كردند كه ما ديوانه هستيم. آنها و به ویژه سرپرست قبلي زمین، که ما عذرش را خواسته‌بودیم، هر روز مي‌آمدند و نشاكاري و كرت‌ها را نگاه مي‌كردند که ببينند در چه وضعی هستند.

سرپرست پیشین به همه مردم منطقه گفته بود اين خانم خيلي بي عرضه‌ است و هيچ كاري هم بلد نيست. با شوهرش از خارج آمده‌اند و حتی زبان هم بلد نيستند و خوب خيلي طبيعي است كه نتوانند كار كنند. اما اين حرف‌ها براي‌مان مهم نبود.

بالاخره بايد درست مي‌شد و شد، به گونه‌ای كه همه بعد از چند سال، كشت‌شان را علمي كردند، خزانه‌گيري‌شان را جوي پشته كردند،‌ مزارع و كرت‌هايشان را بزرگ كردند. يعني در حقيقت ما براي منطقه الگو شديم.

 

– من به همسرم قول داده بودم كه هميشه همراهش باشم و بودم. بچه هايم خيلي كوچك بودند،‌ آنها را همراه خودم مي‌بردم سر مزرعه و واقعاً آنجا فصل برداشت با ما كار مي‌كردند، پسرهاي من خيلي كوچك بودند، پسر بزرگم وقتي ده ساله بود و حتی پسر كوچكم، همانند يك مرد بزرگ كار مي‌كردند. من نیز ساعت ۵/۵ صبح بيدار شده و به همراه كارگرها تا شب کار می‌کردم. در تمام اين سال‌ها مهم اين بود، كه كارم يعني قولي كه به خودم داده بودم را به انجام برسانم و اين كار را كردم.

 

%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-15

 

– من خيلي ريز نقش بودم، رنگ پوستم هم تيره بود، در واقع همه نقاط منفي را داشتم،‌ ولي بالاخره زبانشان را ياد گرفتم. در حالی که خيلي از كارگرهاي مرد برايشان عجيب بود، به آنها بگویم چه طور كار كنند، بعضي ها در لفافه و برخی هم علني مي‌گفتند که ما از يك زن دستور نمي‌گيريم و تو حق نداري به ما بگويي كه چه كار بكنيم. ولي من باز دستور مي‌دادم ‌و در همه‌ی اين سال‌ها يكي از اجزاي جدانشدنی مزرعه شدم و به همسرم ثابت كردم كه واقعاً من همراهش هستم و مي‌تواند دغدغه‌اي برای کار نداشته باشد.

در تمام این سال‌ها خودم را باور داشتم و به ویژه پدرشوهرم نیز بسیار به موفقیت و توانایی من باور داشت.

 

– بزرگترین سدهای زندگی‌ا%NC/B?/D8 هر چند سد شاید کلمه مناسبی نباشد، برای پیشرفت کارآفرینان را تعیین سیاست‌های کلان اقتصادی می‌دانم، که به نظرم در جهت پشتیبانی از تولید بسیار اثر گذار است.  پشتیبانی از تولید ملی، سرمایه‌گذاری در این عرصه و دادن امتیاز به آنان که برای بهبود شرایط تولید در کشور تلاش می‌کنند، مهم است.

 

%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-9

 

– زمان به عقب بازنمی گردد و کارهایی که ما در همان مقاطع زمانی انجام داده‌ایم، از نظر ما قابل قبول بوده، که انجام داده‌ایم. اما تنها می توانم بگویم، که اگر زمان به عقب باز‌می‌گشت، که دلم می خواست می توانستم  بیشتر مطالعه  و کار کنم.

 

– من خود را انسانی امیدوار و آرمان طلب، عاشق آفتاب و آسمان و شخصیتی جسور، سخت‌کوش و خستگی ناپذیر می‌دانم.

 

– اگر از من بپرسند از وضعیت کنونی خود راضی هستید، به جد پاسخ می‌دهم، بلی، بلی، بلی.  زیرا زندگی‌ای آرام دارم.  از طبیعت درس  قناعت و  صبوری گرفه ام. در مقابل شگفتی‌های طبیعت، تغییر فصول، گیاهان و حیوانات و نظمی که بر آنها حاکم است، سر خم می کنم. به چرخه‌ی زندگی و مرگ احترام می‌گذارم  و گمان دارم هر چیری را غایتی است، جز مهر و دوستی.

 

– برای آینده، آرزوی سلامتی برای خودم .و خانواده ام دارم. برنامه هم ……البته چند تایی در نظر دارم، که به نظرم باید عمل کنم و سپس درباره اش حرف بزنم.

 

– به نظر من زنان ایران در منطقه، از موقعیت فرهنگی و اجماعی خوبی برخوردار هستند. با نوجه به مشارکت‌شان در امور اجماعی می‌توان نمره‌ی قابل قبولی به آنان داد. اما نباید به این مرحله بسنده کرد. باید برای توانمندسازی زنان در عرصه های گوناگون و رفع  تبعیض‌هایی که در قوانین و در مسایل فرهنگی وجود دارد، تلاش بیشتری داشت و از همه‌ی پتانسیل‌های موجود فرهنگی، اجتماعی و آموزشی بهره برد.

 

بانو شیرین پارسی – رییس هیات مدیره‌ی جعمیت زنان و جوانان حافظ محیط زیست ( پیک زمین)

نشانی سایت:

www.peykezamin.ir