بانو دکتر امیر آتشانی- مدیر عامل موسسه پرورش ذهن فرزام

بانو دکتر امیر آتشانی- مدیر عامل موسسه پرورش ذهن فرزام

– در 8 شهریور 1350 به دنیا آمده‌ام، خانواده ام از نظر مالی متوسط خوب بودند، پدرم کارمند شرکت نفت بود و مادرم خانه دار و قبل از من دو برادر و یک خواهر به دنیا آمده بودند و این مزیت بزرگی بود که همیشه خواهر و برادرام هوایم را داشتند. خانواده من از نظر مذهبی هم معمولی است و پدر و مادرم معتقد بودند که دختران حتما باید تحصیل کنند و شاغل باشند.

مادرم بانویی بسیار مدیر و مدبر است و همیشه معتقد بوده که هر کسی چه زن و چه مرد باید توان کسب روزی حلال را داشته باشد. وی همیشه دوست داشته دخترهای خانواده هم مانند پسرها شاغل شوند.

 

– از دبیرستان خواجه عبدا… نزدیک سیدخندان است دیپلم گرفتم.  در مدرسه بسیار ساکت و کم رو بودم. بچه ای عاشق کتاب و درس. البته ریاضی‌ام از ابتدا عالی بود، ولی دردرس های حفظی متوسط کلاس بودم. در کل جزو شاگردان خوب مدرسه به حساب می آمدم.

 

 

– سال آخر دبیرستان معتقد بودم، هر رشته ای قبول شوم حتما دبیر ریاضی خواهم شد و از بین رشته های دانشگاه آزاد و نیمه متمرکز و دولتی که قبول شدم. دبیری ریاضی دانشگاه تربیت معلم(خوارزمی) تهران را انتخاب کردم و ادامه تحصیل دادم.

معلم بازی، بهترین بازی دوران کودکی من بود که بیشتر با خواهر کوچکترم که دو سال و نیم بعد از من به دنیا آمده بود بازی می کردیم.

 

– من عاشق کتاب بودم. آن زمان ها هیچ فیلمی نمی دیدم. تلویزیون را اصلا دوست نداشتم ولی همسالانم بیشتر به مد، هنرپیشه‌ها و مهمانی‌ها فکر می‌کردند و در موردش حرف می‌زدند. در این مواقع من فقط شنونده بودم. در سن 18، 19سالگی معتقد بودم باید از هر نویسنده معروفی که اسمش را می شنوم، حداقل یک کتاب بخوانم تا نوع تفکرش را دریابم. البته با توجه به تعداد نویسنده‌ها روشن است که به هدفم نرسیدم!!

 

– خواهر بزرگترم در نوع تفکر و علاقه‌ام به مطالعه بسیار تاثیرگذار بود. البته پدرم هم واقعا اهل مطالعه است. ولی خواهرم افزون بر اینکه خودش زیاد کتاب می خواند، مرا نیز به این کار تشویق می‌کرد. در طول کار و زندگیم خواهرانم همیشه بیش از دیگران مرا را باور داشته‌اند.

 

 

– من لیسانس دبیری ریاضی گرفتم و در طی همان سالها که در آموزش و پرورش شاغل بودم، مسئول پژوهش های دانش آموزی شدم. اشتیاق برای بالا بردن اطلاعاتم در این حوزه منجر به این شد که فوق لیسانس و دکترایم را در رشته تحقیقات آموزشی ادامه دهم.

به دلیل علاقه به رشته‌ی تحصیلی‌ام، کسب و کارم را نیز کاملا مرتبط با آن برگزیدم.

در ابتدا که دبیر ریاضی شدم و پس از بازنشستگی از آموزش پرورش با 24 سال خدمت، یک موسسه پژوهشی و انتشارات زیر نظر وزارت ارشاد راه‌ندازی کردم.

اکنون بسیار احساس خرسندی و خشنودی می‌کنم، که مکانی برای کار جوانان ایجاد کرده‌ام.

همچنین خود را فردی موفق می‌دانم و امیدوارم هر روز کامیاب‌تر از پیش باشم. البته اگر می توانستم زمان را به عقب برگردانم، شاید وارد کار برای دولت نمی شدم و از ابتدا برای خودم کار می کردم.

اینک در حال نگارش کتاب و مدیریت انتشارات و موسسه‌ام نیزهستم.

 

 

– من سال 1371 در سن 21 سالگی عقد کردم. از ابتدا رویکردم به ازدواج مثبت بوده و هست. اما همسرم با رویکرد مرد سالارانه وارد زندگی مشترک شد.

هنوز نیز با شناخت و تفاهم همان رویکرد را دارد، ولی کاملا مثبت و برای همین همواره در زندگی علاوه بر اینکه محدودیتی برای رشد و پیشرفت من وجود نداشته، حامی ارزشمندی هم برایم بوده است. البته من نیز با صبوری در زندگی، با بسیاری چیزها کنار آمدم، که برایم بسیار خوشایند بوده است.

همسرم بسیار حمایتم کرد و شاید اگر حمایت و دلگرمی های او نبود تا حالا کار را رها کرده بودم. در زمان هایی که از نظر مالی واقعا در مضیقه قرار می گیرم و فکر می کنم که با اجاره دفتر و حقوق بازنشستگی راحت زندگی می کنم و چرا باید اینقدر خودم را به دردسر بیاندازم، همسرم اغلب با دلداری‌ها و حمایت‌ها بحران را حل می کند.

ثمره‌ی ازدواج‌مان، یک پسر 21 ساله است، که اکنون در رشته‌ی مهندسی کامپیوتر نرم افزار دانشگاه خواجه نصیرتحصیل می‌کند.

پسرم در پنج سال اول کارم خیلی ناراحت بود و می گفت این کار سوراخ زندگی ماست. ولی با گذر زمان و بزرگ شدنش با این قضیه کنارآمده  و الان همیشه به ادامه‌ی کار تشویقم می کند.

شغل من و کار روی پرورش ذهن نیز، به دلیل وجود فرزندم و بازی هایی که با وی انجام می دادم شکل گرفته است.

همچنین کارم باعث شده تفکر پژوهشی در خانه ما شکل بگیرد.

در خانواده ما گفت‌وگو نقش اساسی را ایفا می کند و هر سه حرفها، دغدغه‌ها و خوشی و ناخوشی را برای هم تعریف می کنیم، که باعث گرم بودن فضای خانه و آرامش است.

 

 

– به نظر من در زندگی انسان‌ها چیزی به نام سد وجود ندارد و این سدها زاییده‌ی ذهن ما هستند. حداقل من در زندگی تا جایی که خودم خواستم حرکت کرده ام.

من خود را فردی ساده و راحت می‌دانم، که از کارکردن لذت می برد. همچنین آرامشی که دارم برایم با ارزش است.

دلم می خواهد حداقل 40 جلد کتاب بنویسم و برای پرورش ذهن کودکان کار کنم.